مطلبی از اقای فریدون جنیدی :
آقاي احمد شاملو، ترا با نبرد دليران چکار؟
استاد فریدون جنیدی
در بيشتر انقلابهاي جهان آيين بر آن بوده است كه پس از به نتيجه رسيدن شورش، نام خيابانها، ميدانها، و جايگاههاي همگاني دگرگون شود!
در جريان انقلاب گفتاري در اين باره نوشتم و گوشزد كردم كه اگر گروههاي انقلابي برآنند كه نامها را ديگر كنند، ميبايد كه چندين نكته مهم را از نظر دور ندارند.
از جمله: قواعد و قوانين زبان فارسي، روابط تاريخي و اجتماعي، اصول محلي وجغرافيايي... و بالاخره اولويتها، برتريها!
شوراي انقلابي جوانان نگذاشت كه فرياد من به گوش همه برسد، و از آن جمله در خراسان زادگاه فردوسي، نامي را تغيير دادندكه دست کم به دو گروه زخم زد:
زخم نخست بر كساني خورد كه با بيمهري و ناحقشناسي نام دانشگاه فردوسي را ديگر كردند. غافل از آنكه اين دانشگاه كوچك، كه بيگمان؛ ارز، و سنگ كشيدن نام عظيم فردوسي را نداشت از جمله همه جايهايي است كه ز باران و از تابش آفتاب، ويران خواهد گرديد، و اين كاخ بلند فردوسي است كه تا جهان هست از باد و باران گزندي نخواهد ديد! روندگان جهان آينده به سستي خرد برگردانندگان اين نام، فيلسوفانه خواهند خنديد!
زخم دوم بر پيكر علي شريعتي خورد كه در گمانش نيز نميگذشت كه نام خويش را به جاي نام آن بزرگمرد همه زمانها بگذارد.
آنگاه، زمان ميگذرد و روزي اين دانشگاه شاهد برگزاري نطق انتخاباتي كسي ميشود كه، همو در اين سخنراني چنين ميگويد كه:
«فردوسي از رستم خيالي و پادشاهان تعريف كرده، و در شاهنامه نيرنگ و دروغ و سرگرم كننده مردم بدبخت يك كلمه هم از انسان و انسانيت يا خراساني رنج ديده نامينبرده!»[1]
سياه اندرون باشد و سنگدل / كه خواهد كه موري شود تنگدل
مردمان ايران بدين گفتار ننگريستند. زيرا كه ميدانستند گوينده آن شاهنامه نخوانده است وگرنه چنين بي پروا از آزاد مرد خراسان با نام «ضد بشر» ياد نميكرد. اما اين دريا در اندرون موج برميدارد، بيآنكه ساحل را از تموج شگفت دروني او آگاهي باشد!
ستم؛ نامه بر عزل شاهان بود / چو دود دل بي گناهان بود
در اين روزها اگر كسي ستم بر ديگري روا ميداشت، رهگذري با خويش ميانديشيد كه:
ميازار موري كه دانه كش است / كه جان دارد و جان شيرين خوش است
و اگر شخصي از روي ناداني روزنامه يا كتابي را آتش ميزد، رونده ديگري با خود زمزمه ميكرد:
كه فرهنگ آرايش جان بود / ز گوهر سخن گفتن آسان بود
***
توانا بود هر كه دانا بود / ز دانش دل پير برنا بود
و اگر كسي براي دفاع از عقيده خودش اعلاميه اي را از ديوار ميكند،كسي بود كه با خود بينديشد:
چو كوشش ز اندازه اندر گذشت / چنان دان كه كوشنده نوميد گشت
دريا موج بر ميداشت:
چو دانا؛ ترا دشمن جان بود / به از دوست مردي كه نادان بود
***
بنزد كهان و بنزد مهان / به آزار موري نيرزد جهان
***
چنين است رسم جهنده جهان / همي راز خويش از تو دارد نهان
نسازد، تو ناچار با او بساز / كه روزي نشيب است و روزي فراز
***
سر تخت شاهان بپيچد سه كار / نخستين ز بيدادگر شهريار
دگرآنكه بي مايه را بركشد / ز مرد هنرمند برتركشد
سه ديگر كه با گنج خويشي كند / به دينار كوشد كه بيشي كند
***
بدانگه شود تاج خسرو بلند / كه دانا بود نزد او ارجمند
بنادان اگر هيچ؛ راي آورد / سر بخت خود، زير پاي آورد
***
پدر كشتي و تخم كين كاشتي / پدر كشته را كي بود آشتي
...
از پيشآمدهاي روزگار يكي هم اين است كه بانو قدسي قاضي نور در كتاب جمعه شماره 20، با دقت و موشكافي هرچه بيشتر دگرگونيهايي را كه در كتابهاي درسي ابتدايي دادهاند بررسي ميكند و يكي از ايرادهاي او اينست كه:
«در كتاب پنجم؛ داستان كاوه آهنگر -اين سمبل كار و زحمت- كه از حماسيترين و ميهنيترين شعرهاي فردوسي است نيز حذف شده است! »
سردبير شاعر سياستمدار منتقد مصحح آن كتاب، زير برنامه آن بانو مينويسد:
«با اين نظر موافق نيستيم، داستان كاوه يك «فريب حماسي» بيش نيست...».
و در ادامه سخنان خويش؛ گفتاري دارد كه بايد با عبرت بدان نگريست، و به اين جهان جهنده كه هنر را زير افسوس پنهان ميكند[2] نگريست!
چرا به سخن اين نويسنده؛ ميبايد چنين نگريستن؟ از براي آنكه او امروز در ميان جواناني كه خود هنوز زمان براي پژوهش در بيكرانه درياي فرهنگ ايران زمين را نيافتهاند جايگاهي بلند دارد!
چنين كس اگر از جايگاه خود، خواه بايسته، خواه نابايسته آگاه است نبايستي بگزاف سخناني بدون انديشه گويد كه ميان توده جوان، روان گردد.
اما اگر آگاهانه چنين ميكند، پير ما سعدي هفتسدسال پيش از اين درباره همانندان او گفته است: «آنكس كه با داناتر از خود درافتد تا بدانند كه دانا است، دانند كه نادان است!»
با اين پيشگفتار جاي دارد كه گفتار دو صفحهاي او را نيك بنگريم تا بر جوانان پژوهنده روشن گردد، كه او؛ در اين گفتار كوتاه؛ مرتكب چه نادرستي و چند ناروايي شده است!
نخست آنكه ايشان را گمان بر اينست كه فردوسي خود سازنده داستان ضحاك يا شاهنامه است و با اين سخنان اديبانه چندبار اين نكته را باز مينمايد:
«غول بي شاخ و دميكه فردوسي از ضحاك ساخته معلول حركت انقلابي ضحاك است كه جامعه را از طبقات عاري كرده... اين مخالف معتقدات شاعر توس است، به همين جهت فردوسي نفرت خود را از جامعه بيطبقه كه در آن دهگان (=فيودال[؟]) و سپاهي (ارتش اشراف) و مغ (روحانيون) نتوانند در اتحادي نامبارك به ياري هم، خون زحمتكشان جامعه را بمكند پشت چهره كريهي كه از باني آن جامعه رسم كرده است پنهان ميكند...»
جاي ديگر باز اشاره ميكند:
«فردوسي حتي قيام تودهها برعليه [مقصودشان «عليه» بوده است] خاندان شاهي (به طور عام) را هم برنميتابد، حتي اگر آن شاه، ستمگر آدميخواري باشد نظير آنچه خود او از ضحاك ساخته است...»
پس بايد در پاسخ بگويم اين داوري از روي ناآگاهي صورت گرفته! اگر ايشان كتابهاي ديگري را كه به نام شاهنامه، يا به نامهاي ديگر ولي با همين نشان در ايران پس از اسلام نوشته شده، خوانده بودند ميدانستند كه فردوسي سازنده اين داستان دراز آهنگ نيست. بلكه اين تاريخي است كه از دوران باستان برجاي مانده است. وهرچه در آن به زمانهاي دورتر ميرويم غبار ايام روي آن را ميگيرد. و از اصل داستان نشانه -لابد بزعم ايشان سمبل- اي باقي ميماند، اما هرچه به زمان حال نزديكتر ميشويم نه تنها رويدادها؛ همانست كه در ديگر تاريخها آمده است، بلكه سالها و ماهها حتي روزها در آن به روشني آمده و جاي هيچگونه ابهامي در آن نميماند.
من نام چند كتاب ايراني را كه برخي از آنها به زبان عربي نوشته شده و برخي به فارسي، براي ايشان مينويسم تا اگر فرصت داشتند نگاهي به آنها بيندازند و خود از داوري خود شرمآگين شوند:
غرراخبارملوك الفرس (كه به شاهنامه ثعالبي مشهور است)
مروج الذهب (مسعودي)
سني الملوك الارض و الانبياء (حمزه اصفهاني)
آثارالباقيه (ابوريحان بيروني)
تاريخ تبري (محمد جرير تبري)
تاريخ بلعمي (ابو علي محمد بلعمي)
گرشاسب نامه (اسدي توسي)
تاريخ گزيده (حمدا... مستوفي)
...
و اگر لااقل نام «مقدمه شاهنامه ابومنصوري» به گوش ايشان رسيده بود چنين ادعايي ابراز نميكردند.
فردوسي خود در مقدمه شاهنامه در گفتار اندر فراهم آمدن شاهنامه به روشني ميگويد:
يكي نامه بد از گه باستان / فراوان بدو اندرون داستان
پراكنده در دست هر موبدي / ازو بهره اي برده هر بخردي
يكي پهلوان بود دهقان نژاد / دلير و بزرگ و خردمند و راد
پژوهنده روزگار نخست / گذشته سخنها همه باز جست
زهر كشوري موبدي سالخورد / بياورد و اين نامه را گرد كرد
آنگاه ميگويد كه پس از گرد آمدن اين نامه[3] جواني بنام دقيقي آغاز به پيوند آن بسروده فارسي كرد:
زگشتاسب و ارجاسب بيتي هزار / بگفت و سرآمد بر او روزگار
و پس ازآن من به تشويق دوستي مهربان آغاز به سرودن شاهنامه از نامه باستاني كردم...
با همه اين سخنان همت بلند فردوسي او را بر آن ميدارد كه در آغاز هر داستان،باز اشاره كند كه اين داستان را ديگري گفته است و چند مثال در اين مورد ميآورم، در پادشاهي كيومرث:
پژوهنده نامه باستان / كه از پهلوانان زند داستان؛
چنين گفت...
در پيشگفتار داستان زال و رودابه:
كنون پر شگفتي يكي داستان / بپيوندم از گفته باستان
در داستان جنگ هفت پهلوان:
شنيدم كه روزي گو پيلتن / يكي سور كرد ازدر[4] انجمن
در پيشگفتار داستان سياوش:
ز گفتار دهقان يكي داستان / بپيوندم از گفته باستان
كهن گشته اين داستانها، ز من / همي نو شود، بر سر انجمن
...
چنين گفت موبد كه يكروز، توس / بدانگه كه خيزد خروش خروس
درمقدمه داستان كاموس كشاني[5]:
كنون رزم كاموس پيش آورم / ز دفتر بگفتار خويش آورم
يا:
سخنگوي دهقان چنين كرد ياد / كه يكروز كيخسرو از بامداد
در پيشگفتار بسيار دل انگيز داستان بيژن و منيژه ميگويد كه يار مهرباني از دفتر پهلوي داستان را براي من خواند:
بگفتم بيار،اي بت خوبچهر / بخوان داستان و بيفزاي مهر
مگر طبع شوريده بگشايدم / شب تيره زانديشه، خواب آيدم
ز تو طبع من گردد آراسته / ايا مهربان يار پيراسته
چنان چون ز تو بشنوم در به در[6] / چنان چون ترا كام دل سربسر
بگويم به شعرو پذيرم سپاس / ايا مهربان يار نيكي شناس
بخواند آن بت مهربان داستان / ز دفتر نوشته گه باستان
و در پيشگفتار داستان اكوان ديو، از آنجا كه بلند كردن پهلواني چون رستم و به آسمان بردن او را، برخي باور نميكردهاند، ميگويد كه اگرچه اين سخن گزافه مينمايد، اما اگر معني آن را براي خردمندان يادآوري كني گزاف نيست[7] و اگرچه سخن بر دل نمينشيند، اما تو از گفتار دهقان پير بشنو:
نباشي بر اين گفته همداستان / كه دهقان هميگويد از باستان
خردمند، كاين داستان بشنود / بدانش گرايد، بدين نگرود
وليكن چو معنيش ياد آوري / شود رام و كوته كند داوري
تو بشنو ز گفتار دهقان پير / اگر چه نباشد سخن دلپذير
آقاي شاملو! بس است؟
اگر شاهنامه را خوانده بوديد ميديديد كه سرتاسر آن از همين سخن داستان ميگويدكه: «شاهنامه را پيش از من، ديگران نوشته اند!»
شايد بودن كه جناب ايشان گمان برند كه فردوسي احتمالا در مورد همين يك داستان -ضحاك- بنا به گرايشهاي فيودالي خود! از ضحاك چنين گفته، يا مار بر دوش او رويانده است!
پس به گفتار بلعمي بنگرند:
«عرب او را ضحاك خوانند و مغان گويند كه او بيورسب بود. ملكي ستمكار بود. و همه ملوك جهان را بكشت و خلق را به بت پرستي خواند و بدين سبب خلق را هميكشت و در هيچ ايام چندان خون ناحق نريختند كه به ايام او. تازيانه زدن و برداركردن او، پيدا كرد و هزارسال پادشاهي راند و خلق از او ستوه شدند.»
تا اينجا وصف ضحاك از يك متن فارسي، و اينك در باره مارهاي دوش او به سخنان صاحب «غرراخبار ملوك الفرس» بنگريد:
[بيگمان، ايشان كه عربي ميدانند! اما ترجمه اين گفتار را براي جوانان بيدار دل به فارسي ميآورم]:
«طبري در تاريخ ياد ميكند كه بيشتر نويسندگان (اهل كتب) ميگويند كه بر دوشهاي او گوشتهاي درازي پديد آمد كه هر كدام از آنها مانند سر ماري بود.»
و همه آنان كه اين داستان را نوشتهاند همين سخنان را در باره كشتار و آزار و بر دار كشيدن و مردم كشي و جنايات هولناك اين دوره و نيز مارهاي دوش ضحاك،كه درمورد آن سخن خواهم گفت، آوردهاند. و اين گفتارها را بر رد اين گمان منتقد معروف زمانمان كه گمان بردهاند اين داستانها را فردوسي از خود ساخته است. بسنده ميدانم!
سخن ديگري كه ايشان گفتهاند، اينست كه، اگر خودشان، به شيوه خويش، گاهي-كلك مرغابي- ميزنند گمان بردهاند كه به كار بردن اين واژه و اين مفهوم پست درخور فردوسي نيز هست! و به گفتار خود او استناد ميكنم و اين دنباله همان جمله پيشين است:
«لاجرم براي آنكه نگويند خداي نكرده، ملت نجيب ايران نسبت به پادشاه خود اسايه ادب كرده است، در اين باب كلك مرغابي ميزند، و آژيدهاك بيوراسب ايراني را يكسره ضحاك تازي ميكند!»
نخست از جوانان ايراني ميپرسم. آيا اين صفت گستاخانه-كه معمولا ورد زبان اوباش است-در شأن آزاد مردي هست؟ كه در انبوه سخنان خود يكبار زبان به ناسزا نگشوده و خود نمونه پرده پوشي و بزرگواري و مردانگيست!.... آيا اوكه خطاب به دختري از زبان قهرمان داستانش ميگويد:
سيه ديدگانت پر از شرم باد / رخانت هميشه پر آزرم باد
شايسته هست كه با بي شرمي و بيآزرمي ياد كرده شود؟
اين پرسش را از ايرانيان كردم، و پاسخ آن هم با ايرانيان است! و اما براي آگاهي آقاي شاملو سخني را دنبال ميگيريم:
نخست آنكه؛ نه «آژي دهاك» بلكه «اژي دهاك» واژه آميخته است كه از دو بخش «اژي» و «دهاك» ساخته شده. و صورت كهن آن همان «اژي» است كه در متن هاي كهن تر «اوستا» به همين صورت آمده. «اژي» در زبان آريايي باستان و نيز زبان سنسكريت به گونه «اهي» آمده است.
و لازم است كه اينجا داستان «اهي» را در روايات «ودايي»[8] بشنويم:
«اهريمن ديگري موسوم به اهي در كوه مسكن دارد و ديوان را به ياري خود ميطلبد، اهي رعد سياه، بوران و طوفانست كه با هزاران حلقه و پيچ و تاب، برفراز قله كوه ميپيچد و ديوار مانند به سوي آسمان بالا ميرود. با اين «مار» هم همان ايندره پر طاقت مصاف داده او را ميكشد.... »[9]
پس به گفتار اوستا درباره «اژي» ميپردازم:
«آن رشادتي كه به گرشاسب پيوست. كسي كه اژي شاخدار را كشت، كه اسبها را فرو ميبرد(آن اژي) زهر آلود زرد رنگ را كه از او زهر از شكم، بيني و گردن روان بود، كه زهر از او به بلندي يك ارش روان بود.... »[10]
از همين دو مثال روشن ميشود كه «اژي» يكي از نيروهاي ويرانگر بزرگ جهاني بوده است كه دشمن بزرگ آرياييان باستان به شمار ميرفته است. اما، در گفتارهاي تازه تر «دهاك» نيز به آن افزوده، و نمونه آن از يشتها چنين است:
«...كه اژي دهاك سه پوزه، سه كله، شش چشم، هزاردستان-هزارحيله-را شكست داد. اين دروغ بسيار قوي ديوآسا، خبيث فريفتارجهان، اين دروغ بسيار زورمند را، كه اهريمن بر ضد جهان مادي بيافريد از براي فناي جهان راستي...»[11]
پس واژه «اژي دهاك» كه تازي شده آن «ضحاك» است همان است كه در گذرگاه دگرگوني، كوتاه شده و به گونه «اژدها» درآمده است، كه در انجيل نيز از آن به عنوان خداي ارواح شرير در آسمان ياد شده :
«...اينك اژدهاي بزرگ آتش گون كه او را هفت سر و ده شاخ بود و بر سرهايش هفت افسر و دمش ثلث ستارگان را كشيد و آنها را بر زمين ريخت...»[12]
اكنون بايد پرسيدن كه آيا صفت اژدها براي آقاي شاملو زيباتر است يا صفت ضحاك عربي كه معناي خندان را ميدهد؟!!
اين درست همان است كه به كودكي، به زبان ادبي بليغ يا با آرايش زيبا دشنام دهند، و او را آهنگ زيباي آن دشنام،خوش آيد!
اما پژوهش هاي من نشان داد و روشن كرد كه «اژدها» همان كوه آتش فشان است... افسانه هاي مادر بزرگان را به ياد آوريد!:
«يك اژدهايي بود بالاي كوه را گرفته بود از دهانش آتش ميآمد نفس او دود بود جلو رودهاي پرآب را ميگرفت،نعره ميكشيد از آواز نعره اش شهرها ميلرزيد(که زمين لرزه نواحي آتش فشاني باشد...)»
من ثابت كردهام و بسا از مجامع علمي جهان هم آن را با شگفتي پذيرفتهاند و اين جاي تبليغ براي من نيست كه ايشان را به خواندن كتاب خود، رهنمايي كنم! اما چرا ايرانيان به اين فرمانروا صفت اژدها را دادهاند؟ روشن است!: ستم و مردم كشي و بيداد اين حكمران... -البته حكمرانان كه به زودي درباره آن نيز خواهم گفتن- ايرانيان را بر آن داشت كه وي را با اين نام بخوانند! پسان نيز بر پايه داد و آيين زبانشناسي، تازي شده اين واژه به گونه ضحاك درآمد، و فردوسي نيز چندبار از او با نام ضحاك ياد كرده؛ اما بيشتر وي را «اژدها فش» = ماننده اژدها خطاب كرده و از آن بيشتر: «بيوراسب»كه در دنباله همين گفتار، درباره آن نيز سخن خواهم گفتن!
كي اژدهافش بيامد چو باد؛ / به ايران زمين تاج بر سر نهاد
***
به ايوان ضحاك بردندشان / بدان اژدهافش سپردندشان
***
ببايد شما را كنون گفت راست / كه آن بي بها، اژدهافش كجا است؟
اما بيوراسب:
جناب ايشان اين سخن فردوسي را نخوانده اند كه ميگويد:
همان بيوراسبش هميخواندند / چنين نام بر پهلوي راندند
كجا بيور از پهلواني شمار / بود بر زبان دري ده هزار
روشن ميكند كه: ضحاك را بر زبان پهلوي كه زبان ايرانيان است؛ بيوراسب= دارنده ده هزار اسب ميخواندند، يعني نام او را ايرانيان بيوراسب ميگفتند، و از اين داستان همه تاريخ نويسان همانند فردوسي ياد كردهاند. بنگريد به كتاب «غرراخبار ملوك الفرس» نوشته ثعالبي نيشابوري كه ترجمه بخشي از آن چنين است:
«او ضحاك بن علوان است و ايرانيان ميگويند كه او بيوراسب پسر اندرماسب از پسران سيامك پسر كيومرث است، و بدين دليل بيوراسبش خوانند كه بيور بزبان پهلوي عددي است بيش از صدهزار (اشتباه است و همان ده هزار صحيح است) باشد و چون بيش از يكصدهزار اسب داشت با زين ولگام و آنچه كه بدان مربوط است، او را بيوراسب ناميدند يعني صاحب صدهزار اسب و پدر او پادشاه يمن بود.»[13]
بخشي از گفتار بلعمي را كه پيش از اين آوردم، دوباره مي_ آورم:
«عرب او را ضحاك خوانند و مغان(ايرانيان) گويند كه او بيوراسب بود...»
پس همه نويسندگان و از آن ميان فردوسي ميگويند كه تازيان او را ضحاك ميناميدند و ايرانيان بيوراسب!... وگمان ايشان از اينكه فردوسي به ويژه نام ايراني آژيدهاك بيوراسب را به گونه عربي ضحاك درآورده، نادرست است! اينجا بايد از ايشان يك پرسش ديگر بكنم: اگر بر بنياد نگرش نادرست شما -به زودي خواهم گفت كه اين سخن ايشان نيست و ديگران چنين پيشنهاد دادهاند- بپذيريم كه او بيوراسب بوده. يا داراي دههزار اسب. چگونه كسي را كه ده هزار اسب دارد ميتوان از توده «زحمتكش و تهيدست درشمار آوردن!!؟» اما بدانيد و آگاه باشيد كه بيوراسب به اين معني نيست و معناي ديگر دارد:
در زبانهاي آريايي و ايراني باستان حرف «ل» وجود نداشته. و درگذر زمان حرف «ر» برخي از واژهها به «ل» دگرگون شده است. همچون: پپر و فلفل، يا ديوار و ديفال، يا برگ و بلگ... پس ايرانيان باستان واژههاي بيگانه را كه در خود «ل» داشت، برابر با داد و آيين همه زبانهاي جهان به «ر» برميگرداندند. همچنان كه «گ» بزبان عربي «ج» ميشود و «پ» به «ف» ميگردد و بر همين بنياد، واژه «بابل» به معني كشور بابل كه همسايه جنوب غربي ايران باستان بوده است بصورت «بيور» (= baevara) خوانده ميشد. و در اوستا به همين گونه آمده است!
باز در زبان فارسي نامهايي چون گشتاسب و لهراسب و شيداسب... بوده است. و كمكم بنيادي پديد آورده كه نامهايي را كه به آواي «آ» پايان ميپذيرند، «اسب» را نيز بدان ميافزودند.كه بهترين نمونه آن نام «بودا» يا «بوداسب» آمده است، و از آنجاكه بيور، به آواي «زبر» پس از «ر» پايان ميپذيرد، بر پايه همان بنياد، «اسب» نيز بدان افزوده شده، و چون درگذر دگرگوني زبان به بيور پهلوي تبديل شده است و بيور در اين زبان معني دههزار را دارد، معناي دههزاراسب را بخود گرفته، و دههزاراسب يا بيوراسب نام ايراني كشور «بابل» است، و چنان که ميدانيم ايرانيان در شمال شرق ايران بزرگ، بخشي به نام هزاراسب نيز داشته اند كه در جنگ سنجر سلجوقي ويران شد.....
بر اين بنياد، بيوراسب يعني بابل يا بابليان پس از ستم پادشاهان هنگام پيشين ايران كه از آنان با نام جمشيد ياد كرده ميشود[14]، از پريشاني ايران استفاده كرده، به همراهي برخي سپاهيان ايران؛ كه به سوي آنان رفته بودند، به ايران ميآيند و امير آنان در ايران تاج بر سر مينهد و بهتر است ببينيم گفتار فردوسي در اين باره چيست:
پديد آمد از هر سويي خسروي / يكي نامجويي زهر پهلوي
سپه كرده و جنگ را ساخته / دل از مهر جمشيد پرداخته
يكايك از ايران بر آمد سپاه / سوي تازيان بر گرفتند راه
شنيدند كانجا يكي مهتر است / پر از هول، آن اژدها پيكر است
سواران ايران، همه شاه جوي / نهادند يكسر به ضحاك، روي
به شاهي بر او آفرين خواندند / ورا شاه ايران زمين خواندند
كي اژدهافش بيامد چو باد / به ايران زمين تاج برسرنهاد
از ايران و از تازيان[15] لشكري / گزين كرد گردان هر كشوري
سوي تخت جمشيد بنهاد روي / چو انگشتري كرد گيتي بر اوي
تاييد باستانشناسي:
گيرشمن در تاريخ ايران خود درباره رويدادهاي سالهاي هزاره چهارم پيش از ميلاد، يا شش هزار سال پيش ميگويد:
«در طي هزاره پس از اين عهد، ايران جنوبي به مبارزهاي دايمي، ضد نفوذ قومي و مداوم فرهنگ بينالنهرين مبادرت داشته»[16]
كاوشهاي باستانشناسي در تپههاي بزرگ باستاني ايران در تپههايي كه بيش از هفتهزار سال زندگي در خود داشتهاند نشان ميدهد كه پيرامون هفتهزار سال پيش، در شهرها يا روستاهاي ايران آتش سوزي و ويرانگري روي داده است!
گزارش پروفسور فيليپ اسميت از بخش انسانشناسي دانشگاه مونرآل كانادا در گنج دره كرمانشاه نشان ميدهد كه تمدن سفال اين تپه به 10000 سال پيش باز ميگردد و حدود هفتهزار سال پيش در آن تخريب و آتشسوزي بزرگي رخ داده است كه زندگي را در آن به تباهي كشانده، و لايههاي ستبر خاكستر هنوز برجاي است و هركس ميتواند با مسافرت به آنجا آن خاكستر را كه نشانه آتش زدن يك زيستگاه است با چشم خويش ببيند، چنان كه من خود ديده ام.
گزارش پروفسور دلوگاز كه از سوي موسسه اورينتال دانشگاه شيكاگو و دانشگاه كاليفرنيا به ايران اعزام شده و در تپه بزرگ چغاميش ساليان دراز، به كار كاوش پرداخته است، چنين است:
«در آن زمان فلز مورد استفاده فراوان نبوده. بعضي از فلزات شناخته شده بود ولي يكي از مواد اصلي كه از آن انواع آلات و ابزار ميساختند چخماق بود.
حفاري بناي سوخته هفت هزار ساله كه در زير خاك مدفون شده بودكشف بزرگي بود...»[17]
و چنان كه گفتم در همه تپههاي باستاني، اين آتشسوزيهاي گسترده در سرتاسر ايران زمين هفتهزار سال پيش همزمان با يورش بابليان به ايران رخ داده، و در برخي از اين تپهها چون چغاميش دوهزار سال سكوت در تپه ديده ميشود و پس از آن دوباره نشانههاي زندگي و ساختمان برفراز خانههاي سوخته ديده شده، اما در برخي چون گنجدره، ديگر نشانه زندگي ديده نميشود.
آيا اين آتشسوزيها که، يكزمان، در همه جاي ايران جنوبي اتفاقي بوده يا در زمان يورش بابل و بيور و بيوراسب بفرمان بابليان رخ داده است؟ پس آيا ايرانيان حق داشتهاند كه بابليان و حكومت بيور و بيوراسب را به اژيدهاك و اژدها يا آتش فشان نامزد كنند؟
بر اين بنياد است كه نام بيوراسب به اژي دهاك يا آتشفشان دگرگون ميشود.
ماردوش:
تاريخ ايران؛ شاهنامه، نشان ميدهد كه در زمان فرمانروايي بابليان گوشتخواري و پختن غذا بآيين شد! در اوستا نيز گوشتخواري نزديك به پايان هنگام جمشيد، به يك «جم گناهكار» برميگردد، و چنانكه گفتم، پايان هنگام جمشيدي و آغاز هنگام بابليان در يك زمان بوده، پس هردو گفتار، درست است!
در عهد عتيق نيز ضمن كتاب دانيال نبي از گوشتخواري بابليان با زشتي ياد شده و دانيال و سه يهودي اسير ديگر از مباشر پادشاه بابل خواستهاند اجازه دهد كه آنان همان بقولات و آب بخورند و بياشامند و غذا و شراب بابل بايشان تحميل نشود![18]
پس خوردن غذاي پخته و گوشت جانوران در هرسه کتاب بزرگ باستاني يک امر اهريمني به شمار رفته و به همين روي، با روايي آن، بلاهايي بر مردمان فرود آمده و تاريخ ايران، شاهنامه، هم، خوردن خوراک پخته از گوشت جانوران را از اهريمن در شمار ميآورد و هم آن بلا را از اهريمن ميداند.
آن بلا که به گونهاي نمادين، روييدن دو مار از شانههاي ضحاک يا بيوراسب ميباشد، داستان از فوران دو آتشفشان در دوسوي بابل در ايران زمين باز ميگويد، که يکي ازآنها دماوند و ديگري شايد سبلان بوده باشد!
در گفتاري که از کتاب «مزديسنا و ادب پارسي» آوردم، واژه مار را در برابر اژدها ديديد، و چون اژدها يا آتش فشان با روان کردن مواد مذاب آتشفشاني همچون ماري بزرگ بنظر ميآمد. کمکم در برخي نوشتهها مار بجاي اژدها بکار رفت. پس دو اژدها، که در دو سوي کشور ايران. به هنگام فرمانروايي بابليان و بيوراسب و پس از روايي پديده اهريمني گوشتخواري آغاز به فوران کرد. کمکم به گونه دو مار بر شانههاي ضحاک، يا اژيدهاک بزرگ، و حکومت بابل درآمد.
ميدانيم که در دوران باستان، بشر براي جلوگيري از خشم پديدههاي ويرانگر و سهمگين جهاني چونان تندر و آذرخش و زمين لرزه وآبخيز و آتشفشان، قرباني ميداده است. و در زمان فرمانروايي بابل رايزنان اهريمني حکمران بابلي، دستگاه حکومتي را بر آن داشتهاند، که به جاي جانوران، انسان را قرباني دو اژدها بنمايد، و نيک روشن است که شمار قربانيان ايراني بسيار بيشتر از دو جوان در يک روز بوده است زيرا که ازميان برداشتن دو جوان در يک روز، ايران را تهي از جوانان نميکند. اما چون گذر روزگار، بيوراسب (بابل) را با يک تن، نشان ميداد، و دو اژدها را بر دو شانه او نشانده است، پس قرباني جوانان نيز بايستي هم ند، با آن، به رقم دو جوان در يک روز، برسد!
ادامه مطلب